پایان نامه حقوق

دانلود مقاله با موضوع اختلالات روانی

دیگر می‌توان مشاهده کرد. «ونسان دکلژاک (1989) معتقد است که در اجتماع مادی امروزی، کسانی که احساس می‌کنند پایین‌تر یا بی‌لیاقت‌تر از دیگرانند یا حتی احساس می‌کنند که محکوم شده‌اند، در همه موارد زندگی احساس شرمساری و خجالت می‌کنند. این شرم مثل یک زخم روحی احساس می‌شود و به «نوروز طبقه» شباهت دارد. در‌واقع، نگاه و رفتار دیگران برای تشکیل هویت شخصی و خودپنداره کسی که مبتلا به «نوروز طبقه» است، اهمیت می‌یابد. انسان فقیر احساس می‌کند که بینوا، فقیر، بی‌دست و پا، بی‌لیاقت و کمتر از همه است. او باور می‌کند که همین هویت را دارد. قبول تحقیر دیگران به تدریج درونی می‌شود و فرد را به این نتیجه می‌رساند که خود را تحقیر کند و عزت‌نفس و اعتماد‌ به ‌نفسش را از دست بدهد و این تصور در وی ایجاد شود که مسبب اصلی همه بدبختی‌ها و ناشایستگی‌ها، تنها خود اوست.» به نظر می‌رسد که نگاه متفاوت به فقرا به اجتماع مادی امروز اختصاص ندارد؛ همیشه این‌گونه بوده است. « امیرالمؤمنین علیه السلام در کلامی بسیار زیبا می‌فرماید که وقتی دنیا به کسی رو ‌کرد (مثلاً صاحب ثروت یا قدرت شد)، مردم فضایل و خوبی‌هایی را که دیگران دارند، به او نسبت می‌دهند، اما اگر دنیا به کسی پشت کرد، حتی خوبی‌های خود وی از او گرفته می‌شود.» فقیر به دلیل عدم برخورداری از جایگاه شایسته در میان جامعه، عزت‌نفس خود را از دست می‌دهد و به همین دلیل در معرض ابتلا به انواع اختلالات روانی قرار می‌گیرد. خودکشی که اکنون دومین علت مهم مرگ‌و‌میر در میان جوانان است، ارتباط و همبستگی بسیار نیرومندی با طبقه اجتماعی و محرومیت دارد. «خودکشی با الکلیسم و اعتیاد که در میان کارگران غیر‌ماهر، بیکاران و بی‌خانمان‌ها رواج بیشتری دارد، مرتبط است. همچنین افسردگی که شاید به لحاظ تعداد افرادی که به آن مبتلا هستند متداول‌ترین شکل بیماری روانی باشد، همبستگی و ارتباط بسیار شدیدی با طبقه اجتماعی دارد؛ هر‌قدر فقیرتر باشد، احتمال ابتلا به افسردگی در وی بیشتر خواهد بود. رفتار خودآزارانه شدید نیز که دست‌کم ده برابر بیشتر از خودکشی رواج دارد و در‌واقع پیش‌درآمدی برای آن است، همین الگوی ارتباط با طبقه اجتماعی را نشان می‌دهد.»
به این ترتیب فقر و محرومیت به دلیل اینکه موجب ناکامی فرد در دستیابی به اهدافش می شود و مهم تر از آن به دلیل جایگاه اجتماعی نامناسبی که برای افراد ایجاد می کند، می تواند منجر به رفتارهای خشونت آمیز شده و واکنشهای بسیار شدیدی را موجب گردد.
بند دوم – فقر و آسیبهای روانی
لازمه وجود آرامش در زندگی، تأمین‌شدن حداقل امکانات معیشتی است. بدون وجود این امکانات، فرد دچار اضطراب و نگرانی می‌شود و زمینه ابتلا به بیماری روانی شدیدتر ایجاد می‌گردد. تحقیقات تجربی نیز ارتباط نزدیک وضعیت اقتصادی فرد و بهداشت روانی وی را تأیید می‌کند. علاوه بر این، شرایط اقتصادی نامناسب، رهایی از بیماری روانی و بازیابی سلامت را بسیار دشوار می‌کند. «مطالعاتی از ‌قبیل بررسی فردی بیماران بستری‌شده و روش زمینه‌یابی اجتماعی انجام گرفته‌اند که همه نشان‌دهنده ارتباط موقعیت اجتماعی پایین و خطر بالاتر مشکلات روانی‌اند. در یک بررسی تطبیقی از یافته‌های 44 مطالعه که از روش زمینه‌یابی اجتماعی استفاده کرده بودند، معلوم شد که طبقه اجتماعی تنها متغیر جمعیت‌شناختی است که به‌طور پایدار با وضعیت روان‌شناختی ارتباط دارد. سن، جنس و نژاد هیچ‌کدام چنین ارتباط پایداری را نشان ندادند. در 28 مطالعه از 33 مطالعه‌ای که طبقه اجتماعی را به مثابه یک متغیر در‌نظر گرفته بودند، در پایین‌ترین طبقه اجتماعی، مشکلات روانی بیش از سایر طبقات به‌چشم می‌خورد. » وضعیت اجتماعی‌ـ ‌اقتصادی پایین (از نظر درآمد، تحصیلات و شغل) ارتباط نیرومندی با بیماران روانی دارد. چندین دهه است که مشخص شده است افراد طبقه اجتماعی‌ـ‌ اقتصادی پایین‌تر، حدود دوو‌نیم برابر بیشتر از طبقات بالاتر احتمال ابتلا به اختلال روانی دارند. دلایل این ارتباط کاملاً روشن نیست، اما ممکن است وجود استرس بیشتر در زندگی فقرا و آسیب‌پذیری بیشتر آنان در برابر انواع عوامل استرس‌زا در مجموع، منجر به برخی اختلالات روانی نظیر افسردگی شود. «مؤلف دیگر در این زمینه، ارتباط میان شرایط اقتصادی و بهداشت روانی را چنین خلاصه کرده است: فقرا بیش از اغنیا، تقریباً به همه بیماری‌ها و ناتوانی‌ها اعم از جسمی و روانی مبتلا می‌شوند. این هم به لحاظ دفعات ابتلا و هم شدت و مدت آن است.»
چنانکه گفته شد افرادی که دچار فقر و ناکامی می شوند، از آنجا که دارای جایگاه اجتماعی مناسبی نیستند بیشتر به انزوا و تنهایی گرایش دارند. کمبود روابط با دیگران و احساس تنهایی زمینه مساعدی است برای ابتلا به بیماری‌های روانی. فقرا در برقراری روابط اجتماعی مشکلات جدی خواهند داشت که گاه موجب در ‌پیش‌گرفتن انزوا از سوی آنان می‌شود. این مساله ابتلا به افسردگی وسایر بیماریها را بیشتر می کند.
ابتلا به بیماریهای روانی، اعم از افسردگی در نوع خفیف آن تا اسکیزوفرنی و روان نژندی، قدرت تصمیم گیری صحیح و تشخیص درست موانع و راهکارها را کمتر می کند. انتخابهای اشتباه خود موجب تشدید وضعیت نابسامان افراد شده و دور باطلی از فقر و ناکامی پدید می آورد. به این ترتیب، فقر با ایجاد زمینه ابتلا به بیماریهای روانی، از طرفی موجب ناکامی بیشتر و خشونت بیشتر می شود. از طرف دیگر برخی از بیماریهای روانی، خود موجب رفتارهای پرخاشگرانه و خشونت آمیز می شوند.

مطلب مشابه :  متن کامل پایان نامه داوری تجاری بین المللی

دانلود پایان نامه

اینجا فقط تکه های از پایان نامه به صورت رندم (تصادفی) درج می شود که هنگام انتقال از فایل ورد ممکن است باعث به هم ریختگی شود و یا عکس ها ، نمودار ها و جداول درج نشوندبرای دانلود متن کامل پایان نامه ، مقاله ، تحقیق ، پروژه ، پروپوزال ،سمینار مقطع کارشناسی ، ارشد و دکتری در موضوعات مختلف با فرمت ورد می توانید به سایت  40y.ir  مراجعه نمایید.

رشته حقوق همه گرایش ها : عمومی ، جزا و جرم شناسی ، بین الملل،خصوصی…

در این سایت مجموعه بسیار بزرگی از مقالات و پایان نامه ها با منابع و ماخذ کامل درج شده که قسمتی از آنها به صورت رایگان و بقیه برای فروش و دانلود درج شده اند

بند سوم- فرهنگ فقر و خشونت
از جمله پدیده‌هایی که پس از بروز فقر در طولانی مدت در جامعه ظاهر می‌شود نوعی خاص از زندگی است که بصورت الگو در جامعه پدیدار می‌شود. فقر در طولانی‌مدت قدرت خلق فرهنگی را دارد که مدتها پس از فقر باقی ماند و در جامعه حیات پیدا می‌کند. وقتی خانواده‌ای خود را با فقر درگیر می‌یابد ناچار است نوع زندگی خود را تا حد زیادی با شرایط فقر هماهنگ کند این هماهنگی به مرور زمان بصورت عرف وعادت درآمده و برای حذف یا کاهش آن در جامعه تلاش بسیاری لازم است . فقر فرهنگ خاص خود را پدید می‌آورد و طرح معین را برای زندگی ایجاد می‌کند که نسلهای متوالی منتقل می‌شود.
با تداوم فقر ونابرابری و در نتیجه آن پیدایش فرهنگ فقر، مساله دیگر یک بحران اقتصادی صرف نیست بلکه بیشتر یک معضل اجتماعی و فرهنگی است که ریشه در مسائل اقتصادی دارد. برای حل چنین معضلی، هرچند یکی از اساسی ترین گامهای اولیه برطرف کردن فقر اقتصادی و کم کردن فاصله هاست، اما این تنها آغاز کار است. نسل هایی که در این فرهنگ به دنیا آمده و رشد یافته اند؛ از طرفی مانند نسل اول تحت تاثیر فشار فقر و محرومیت و تحقیر ناشی از آن قرار دارند و از طرف دیگر فرهنگی که ارزشها و ناهنجاریها را به آنها می آموزد، در تقابل با ارزشهای کل جامعه و یا قواعد حقوقی و قوانین است. به عبارت دیگر، شاید در دوران ابتدایی نابرابری، افراد پرخاشگر و یا مجرمین این طبقه رفتار واکنشی داشته باشند و خودشان هم بدانند که رفتار آنها در مجموعه “نباید”ها قرار دارد، اما نسل های بعدی چنین رفتاری را نه تنها واکنش به مشقت زندگی خود بلکه حق مسلم خود می پندارند و روشهای پرخاشگرانه و خشونت بار را یک روش صحیح و از مجموعه “باید” ها محسوب می کنند.«نظریه فرهنگ فقر مدعی است که فقرا دارای فرهنگ خاص می گردند؛فرهنگ آنان با فرهنگ جامعه متفاوت است.آنان به فرهنگ وارزشهایی متفاوت معتقدند. خرده فرهنگ فقروسیله فرهنگی برای سازگاری با مشکلات و مقابله با نومیدیها وهمچنین واکنشی است که قشرهای فقیر،آن را برای مقابله با بی ارجی خود در نظامهای طبقاتی واقتصادمبتنی برسرمایه،مناسب دیده واهداف،ارزشها وهنجارهای آن را درونی کرده ازنسلی به نسل دیگر انتقال می دهند.» درواقع همانطور که در نظریه ساترلند در رابطه با همنشینی افتراقی بین گروههای جوانان بیان می شود. درچنین شرایط بغرنجی،با یک دور فقر- خشونت مواجه می شویم. فقر موجب پرخاشگری وخشونت افراد می شود و اینگونه رفتارها هم به نوبه خود در جامعه واکنش شدید وخشونت بار یا حتی کیفری ایجادکرده ومحرومیتها وتحقیرهای فقیرانه بیشتری را سبب می شود.به این ترتیب جامعه در چرخه ای گرفتارمی شود که هرروز بیشتر آرامش را ازآن می گیرد. فرهنگ فقر ازنسلی به نسل دیگر تداوم می یابد واگر درجامعه ریشه بدواند،حتی پس ازتوفیق برنامه‌ها درجهت رفع فقرمدتها به حیات خود ادامه داده ومانعی پایدار درجهت دستیابی به مراحل بالاتر توسعه اجتماعی ـ اقتصادی بدل می‌شود. «اسکارلوئیس در زمینه فقر به بیش از 70 خصوصیت اشاره کرده است که غالباً در پنج زمینه می‌توان آنرا مطالعه کرد که عبارتند از:
1- فرهنگ فقر یک پاره فرهنگ است که در خانواده فقیر از نسلی به نسلی منتقل می‌شود.
2- ائتلاف در طبقه فقیر بسیار مشکل‌تر امکان‌پذیر است.

3- شرکت در فعالیتهای سازمانهای خارج از خانواده بسیار محدود است.
4- در سطح خانواده به روابط مشترک و سکس تمایل بیشتری وجود دارد.
5- احساس استفاده از حداکثر منابع موجود، احساس عدم پشتیبانی و احساس حقارت در این جوامع به چشم می‌خورد.»
فرهنگ فقر به مرور زمان بر جامعه فقر حاکم می‌شود و از نسلی به نسل دیگر تداوم می‌یابد و در صورتی که در جامعه و ذهنیت افراد ساکن در آن ریشه بدواند حتی پس از کسب موفقیت‌های بیرونی در جهت رفع فقر مدتها به حیات خود ادامه داده و مانعی پایدار در جهت دستیابی به مراحل بالاتر توسعه اقتصادی اجتماعی بدل می‌شود. در حالی که توسعه اقتصادی پایدار جهت کاهش دائمی فقر ضروری است و کاهش مداوم فقر جهت تضمین توسعه پایدار لازم است. شخص فقیر در مقایسه با دیگران کمتر عمر می‌کند، اغلب بیمار است و معمولاً بر اثر فقر و کمبود مواد غذایی و وسایل بهداشتی به نواقص فکری و جسمی دچار می‌شود و با بحرانهای شخصیتی بیشتری روبروست، او دارای تحصیلات کمتر موفقیت پیشرفت کمتر، خطرات بیشتری در جامعه است. فقر ثبات سیاسی و همبستگی اجتماعی و سلامت روانی را نیز در اقشار مبتلا به خطر می‌اندازد، موجب افزایش میزان مرگ و میر بلاخص در نوزادان و کودکان و مادران و کاهش نیروی انسانی و کاهش بهره‌وری می‌شود. درجامعه منش فقر پس از مدتی از حضور فقر حاکم می‌شود. این منش در حقیقت سازگاریهایی است که افراد جامعه با شرایط جدیدتر (چندین ساله) پیدا کرده‌اند، این سازگاریهای ایجاد شده به مرور زمان بصورت قالبهای رفتاری بروز پیدا می‌کند و فرهنگ فقر را می‌سازد. طبعاً این فرهنگ با مرور زمان و در طولانی مدت قابل اصلاح است که هزینه‌بر و زمانبر است و فشار بسیاری را بر جامعه تحمیل می‌کند. در حقیقت می‌توان گفت فرهنگ فقر عبارت است از «رفتارهایی که به مرور زمان در اثر فقر در جامعه پدید می‌آید و هنجارهایی است که در جامعه ایجاد می‌شود» رفتارهایی که حاصل سازگاری فرد و جامعه در برابر شرایط موجود است.
غالباً فقر مادی با فقر فرهنگی همراه است. کسی که از حیث مادی فقیر است، فکرش آن‌قدر مشغول تأمین مایحتاج اولیه زندگی است که کمتر مجال و فرصتی برای برآوردن نیازهای فرهنگی و تربیتی خود و خانواده‌اش دارد. اگر هم فرصتی برای این کار پیش بیاید، زمینه‌ها و امکانات آن برایش فراهم نیست. در ‌نتیجه، بسیاری از مواهب و استعدادهای خدادادی وی به فعلیت نمی‌رسند و بهره‌برداری درستی از آنها صورت نمی‌گیرد. «آلفرد مارشال در کتاب تاریخی خود چنین می‌نویسد: درست است که به رغم فقر، تحت تأثیر عوامل دینی، روابط دوستی و محبت‌های خانواده، ممکن است انسان احساس بزرگ‌ترین خوشبختی را بکند و امکان داشته باشد استعدادهای خود را شکوفا سازد، ولی با وجود این باید اذعان داشت که در محیط فقر، به ویژه در مناطق پرجمعیت، فقر اقتصادی موجب از بین‌رفتن و پژمرده‌شدن استعدادهای انسانی می‌شود. کسانی که در شهرهای بزرگ کنونی زندگی می‌کنند، فرصت کمتری می‌یابند تا با دیگران پیوند دوستی ببندند. بدون شک، بیماری روحی، جسمی، اخلاقی و فکری فقرا علل دیگری نیز دارد، امّا فقر یکی از عمده‌ترین آنهاست به‌طور کلی رفتار ناهنجار فقرا ناشی از فقر آنان است هنگامی که علل فقر را بررسی می‌کنیم، در‌واقع در علل تنزل مقام عده زیادی از ابنای بشر مطالعه می‌کنیم.» فقر فرهنگی و فقدان تعلیم و تربیت و تحصیلات مناسب، فرد را از دستیابی به روش‌های کنترل بر محیط و کاستن از استرس‌های ناشی از فقر و محرومیت باز ‌می‌دارد و او را در معرض اختلالات روانی قرار می‌دهد. علاوه بر این، محرومیت از سواد و تحصیلات، فقر مادی را تشدید می‌کند و این تسلسل همچنان ادامه می‌یابد و با افزایش فقر، بهداشت روانی فرد بیشتر آسیب می‌بیند.
خشونت، خشونت می آفریند منتهی بازتولید خشونت در سلسله مراتب اجتماعی شکلهای متفاوتی به خود می گیرد، نابرابری و نادیده گرفتن گروههایی که از چرخه رشد و توسعه به حاشیه رانده شده اند وبا انزوای اجتماعی درگیر هستند منجر به واکنش دفاعی این گروههای به حاشیه رانده شده، به شکل روی آوردن به رفتارهای خود تخریبی یا رفتارهای انحرافی خشونت بار و ضد اجتماعی است که گروههای دیگری از جامعه را هدف می گیرد. خشونت، رفتاری تک علتی نیست که بتوان آن را صرفاً در غالب مباحث روانشناسی بیان کرد.ریشه های خشونت امروز را باید در سیاستهای اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی در حوزه کلان جست وجو کرد.رویکرد های اجتماعی تبعیض آمیز مولد خشونت است.

گفتار سوم- تاثیر فقر و خشونت بر تروریسم
با مشخص شدن آثار و نتایجی که فقر بر روی افراد و جوامع می گذارد، می توان به رابطه میان فقر و تروریسم پی برد. فقر از جهتی موجب محرومیت افراد از زندگی مادی و اجتماعی مناسب می شود. زندگی نامناسب موجب گرایش افراد به خشونت و نیز آسیب های روانی در افراد شده و امکان جذب شدن آنها را در گروههای خلافکار افزایش می دهد. همچنین فرهنگ فقر در کشورهای جهان سوم طی قرنهای متمادی ریشه دوانده و آسیبهای اجتماعی بسیار عمیقی برجای گذاشته است. در چنین جوامعی خشونت کاربرد وسیعی در تعامل افراد با یکدیگر و با حکومتها دارد. شورش و انقلاب و درگیریهای داخلی در این کشورها بسیار رایج است. همچنین در نتیجه تلفیقی از واقعیات سیاسی و تاریخی با فرافکنی های رایج در فرهنگ فقر، کشورهای توسعه یافته خصوصا آمریکا به عنوان ابرقدرت جهانی، به عنوان مسئول و مسبب مشکلات جهان سوم قلمداد می شوند. تشکیل یافتن گروههایی مانند طالبان و القاعده و گرایش آنها به خشونت و خونریزی، هرچند در ظاهر و با نگاهی سطحی،‌ناشی از اندیشه های دینی به نظر برسد؛‌اما در یک واکاوی بنیادی تر به سادگی می توان تاثیر “فرهنگ فقر” را در تمامی ادعاها و رفتارهای اینگونه گروهها تشخیص داد. البته توجه به تاثیر فقر و محرومیت اقتصادی نباید موجب غفلت از مسائل سیاسی موثر بر چنین روندی شود. در این گفتار روند منجر شدن فقر و محرومیت به تروریسم را بررسی می کنیم.
بند اول- فقر و آسیبهای فردی تروریستها
گفته شد که فقر و محرومیت تاثیرات بسیار نامطلوبی بر روی شخصیت و روان افراد دارد. فقر موجب می شود که افراد دچار ناکامی و سرخوردگی شده و به بیماریهای روانی مبتلا شوند. در چنین وضعیتی فرد محروم نسبت به اطرافیان، جامعه و سردمداران بدبین شده و خصوصا افراد طبقات مرفه تر را دشمن فرض می کند. اینگونه افراد با کناره گیری از جامعه به تشکیل گروههای خلافکار گرایش یافته و به رفتارهای ضداجتماعی دست بزنند.
تمامی این ویژگیها را در میان تروریستها می توان مشاهده نمود. «با وجود تنوع اهداف و آرمانهای مورد توجه تروریستها شباهت موجود در لفاظی ها وسخن پردازیهای آنان تکان دهنده است: لفظ “ما در مقابل آنها” نوعی خودکامگی و تقابل گرایی است،استنتاج تروریستها مبنی بر لزوم نابودی نظام حاکم متاثر از تلاش آنها برای یافتن هویت است، و مبارزه یک تروریست علیه طبقه حاکم را می توان تلاش او برای نابودی دشمن درون تفسیر کرد. برخی نویسندگان تروریستها را افرادی کنش گرا و ستیزه جو معرفی می کنند که دارای آشفتگیهای شخصیتی

92

دیدگاهتان را بنویسید