مقالات و پایان نامه ها

عملکرد مغز در تصمیم گیری در سرمایه گذاری مالی

عملکرد مغز در تصمیم گیری در سرمایه گذاری مالی

تئوری اقتصاد استاندارد بیان می کند که مردم تصمیم گیری می کنند تا مطلوبیت خود را به حداکثر برسانند، که در نتیجه صحه گذاشتن بر این واقعیت است که افراد عقلانی عمل می کنند و در تصمیم گیری های خود چشم اندازهای بلند مدت دارند (مارکوویتز[1]، 1952، کوهن[2]، 2005). با این حال این در واقعیت زمانی که مردم در واقع تصمیم گیری می کنند یافت نشده است (سیمون[3]، 1957 ، کانمن و تورسکی[4]، 1974 ، 1979). بنابراین، سؤالی که در اینجا پیش می آید این است که چرا رفتار واقعی مردم متغییر از بدیهیات عقلانیتی است؟ تلاش های محققان متعددی در جهت تلاش برای پیدا کردن جامع ترین جواب به سؤال فوق هنوز در جریان می باشد. با این حال، ممکن است که انحرافات مشاهده شده نیز مطلوب باشد و یا شاید ممکن است برخی اصول مطلوبیت وجود داشته باشد که هنوز باید کشف شوند که ممکن است به توضیح چنین رفتاری کمک کنند و یا شاید آن است که برای افراد به حداکثر رساندن مطلوبیت خود در محدودیت های مختلف شناختی ممکن نباشد و شاید مردم در واقع ترجیح می دهند خشنود باشند تا اینکه در عالی ترین درجه باشند ( سیمون، 1956 ، 1959 ، کوهن، 2005). با توجه به ساپرا و زاک [5]( 2010، ص 64)، «علوم اعصاب مدرن نشان داده است که اکثر پردازش اطلاعات و تصمیم گیری انسان به صورت اتوماتیک رخ می دهد» و این منجر به برخی تصمیم گیری هایی می شود که بدون تفکر عمیق گرفته شده اند. لوریک و همکاران[6] (2008 ، ص 1) اظهار داشته اند که:

[ . . . ] فرآیند سرمایه گذاری تحت تاثیر چندین متغیر وابسته به یکدیگر قرار می گیرد و توسط سیستم های دوگانه ذهنی به پیش می رود، اثر متقابل آن که منجر به محدود کردن رفتار عقلایی می شود که در آن سرمایه گذاران از اکتشافات مختلف استفاده می کنند و ممکن است تعصبات (اریب های) رفتاری را نشان دهند.

همانطور که توضیح داده شده است:

[ . . . ] تصمیم گیری انسان باید به عنوان برآیند دو سیستم تصمیم گیری به طور همزمان تعاملی در نظر گرفته شود. سیستم اول بسیار ابتدایی – عاطفی تر (احساسی)، مبنی بر درک مستقیم، و سریع است. و سیستم دوم از منشاء زیستی اخیر- بیشتر محاسباتی، تحلیلی، و کندتر است. سیستم اول به نظر می رسد از عهده تصمیمات بسیار پیچیده برای رسیدن به تنها راه حل های تقریبی برآید، در حالی که سیستم دوم می تواند تنها مشکلات ساده به خوبی تعریف شده را اداره کند اما قادر به شناسایی راه حل های دقیق تر است. تحقیقات علوم اعصاب نشان می دهد که مغز انسان به گونه ای طراحی شده است که این دو سیستم به صورت همزمان ارتباط برقرار می کنند و فرایند تصمیم گیری را تحت تاثیر قرار می دهند ( اولسن، 2007 ، ص 53 ).

از این رو، ما نوع انسان را و نه نوع اقتصادی آن را داریم. اکتشافات و اریب ها بخشی از فرایند شناختی است که انسان درک بهتری از اطلاعات پیدا می کند و از آن برای رسیدن به یک تصمیم استفاده می کند.

به گفته سیمون (1959)، انگیزه برای فعالیت بدلیل رانش های فردی بدست می آید و به محض اینکه رانش قانع کننده باشد فعالیت به نتیجه می رسد. از این رو، هدف ممکن است بازده را به حداکثر نرساند اما به سطح قابل قبولی از بازده منجر می شود و در نتیجه قانع می کند تا اینکه به حداکثر برساند (سیمون، 1959). سیمون (1956، 1959) پیشنهاد کرد که تصمیم گیرندگان در محدوده منطق عمل می کنند و آنها به سمت رفتار قانع کننده تمایل دارند تا آن را به حداکثر برسانند. همانطور که تئوری مدیریت خطا بیان می کند، در شرایط قضاوتی در شرایط عدم قطعیت، یک فرد تصمیم می گیرد تا خطای کم هزینه تر را مرتکب شود ( نوع I) از بین پر هزینه ترین خطاها ( نوع II)، و در این راه هر چند افزایش نرخ خطا وجود دارد، اما با افزایش نداشتن خطای نوع II، هزینه های کلی تصمیم گیری کمتر است (هاسلتون و همکاران[7]، 2005). این به معنی این است که مکرراً استدلال مغرضانه بیش از استدلال غیر مغرضانه ارجح است.

مطلب مشابه :  تعریف بازاریابی

بنابراین، هزینه هایی در ارتباط با ارزیابی هر گزینه وجود دارد، و گاهی اوقات این هزینه ها بیشتر از سود حاصل از ارزیابی است و از این رو مغز تحمیل می شود به جای گزینه حداکثرسازی مطلوبیت (همانند شخص منطقی که در تئوری سنتی بدان دست می یابد) به رضایت بخش ترین گزینه دست یابد (بر اساس مفهوم عقلانیت محدود) (ساپرا و زاک، 2010). این یک فرض بسیار منطقی است که پایه و اساس رویکرد اکتشافات و اریب ها و تئوری دورنما مالی رفتاری را شکل داده است.

با این حال، تمرکز آثار محققان پیشرو در اقتصاد و امور مالی بر مغز عالی، جزء عقلانی تر مغز است و بر جنبه کاملاً هیجانی در تصمیم گیری کمتر تأکید شده است و این ممکن است منجر شود که آنها تئوری خود را بر اساس این فرض عقلانیت بنیان نهند (مرکل[8]، 2007).

تحقیقات علوم اعصاب نشان داده است که «تصمیم گیری مالی ریشه های مهمی در فرایندهای احساسی و انگیزشی دارد و نمی توان به طور کامل به عنوان بیان محدودیت های شناختی درک شود.(Sjobreg and Engelberg, 2006, p. 21). این بدلیل این واقعیت است که تصمیم گیری سرمایه گذاری خیلی بیشتر از فقط فرآیندهای ذهنی است که آنها را راهنمایی می کند. استدلال این هشیاری بر اساس این فرض است که افراد هنگامی که مسائل پول و تصمیم گیری های مالی در شرایط خطر و/یا عدم قطعیت پیش می آید بسیار عاطفی می باشند، و در نتیجه نادیده گرفتن این جنبه به درک ناقص از رفتار انسان منجر می شود (زاجونک[9]، 1979، لو و رپین[10]، 2002؛ لوسی و داولینگ[11]، 2005). مونتیر[12] (2007ص 2 ) با تأکید بر نقش احساسات، اضافه نمود که، «تصمیم گیری هیجانی یک گزینه پیش فرض برای مغز ما است. با این حال، همه ما دوست داریم فکر کنیم زیرا که ما تنها با استفاده از منطق به تصمیم گیری می رسیم».

به گفته کوهن ( 2005، ص5)، «احساسات فرآیندهای اتوماتیک هستند که با مطلوبیت قوی مثبت یا منفی در ارتباط اند». مغز بر روی دو نوع رفتارهای هدفمند فعالیت می کند، به نام های سیستم پاداش (لذت جویی) و اجتناب از درد یا زیان (سیستم مراقبت) که می تواند به طور مستقل فعال و یا غیر فعال شوند (پترسون[13]، 2010). این سیستم مستلزم فرایندهای پیچیده ای شامل احساسات، شناخت و رفتار واقعی است. بر طبق گفته پترسون ( 2007b ، ص 25 )، «در حالی که سیستم پاداش و مراقبت تا حد زیادی مستقل هستند، ولی هنگامی که یک سیستم به شدت فعال می کند، ممکن است متقابلاً باعث بی اثر سازی دیگری شود». سیستم پاداش مربوط به اهدافی است که فرد می خواهد به آن از طریق ارزیابی های متناوب دست یابد (پترسون، 2007b). این سیستم پاداش از طریق انتقال دهنده عصبی دوپامین ارتباط برقرار می کند (که در NAcc آزاد می شود)، که به آن مواد شیمیایی لذت بخش مغز گویند و هنگامی که چیزی با ارزش پیش بینی می شود، این سیستم فعال می شود و احساسات وافر خوشی تولید می کند (پترسون، 2007 ).

مطلب مشابه :  انواع رفتار شهروندی در سازمان

سیستم مراقبت در پرتو ترس و اضطرابی که فرد در محیط درک می کند فعال می شود. پترسون (2007b) توضیح داد که این سیستم مراقبت در انسولای پیشین (درد و انزجار)، بخش های بادامه ای مغز ( پردازش عاطفی)، هیپوکامپ (مرکز حافظه) و هیپوتالاموس (ترشح هورمون) قرار شده است. هر دو سیستم مراقبت و پاداش در سیستم لمبیک قرار دارند و رفتار مخاطره آمیز یا ریسکی افراد را از طریق «هیجانات تأثیر گذار بر قضاوت، تفکر و رفتار» هدایت می کنند (پترسون، 2007b ، ص 25 ).

 

بر طبق گفته کنتسون و بوسارتس[14] (2007 ص 8175):

اگر چه نقش ارزش انتظاری در تصمیم گیری به طور گسترده ای به رسمیت شناخته شده است، نظریه های مالی فوق العاده و به طور جداگانه نقش خطر را در نظر می گیرند ( مارکوویتز، 1952). نکته مهم، ریسک در تضاد با سود مورد انتظار، تصمیمات سرمایه گذاری مردم را تحت تاثیر قرار می دهد. اگر چه مردم هزینه می کنند تا سود مورد انتظار را به حداکثر برسانند، اما آنها برای به حداقل رساندن خطر مورد انتظار نیز هزینه می کنند.

ارزیابی ریسک در فرآیندهای عصبی ریشه دارد (پترسون، 2007A). با توجه به تسنگ [15](2006 ، ص 10)، «ارزیابی شناختی افراد از خطرات تمایل دارد که از واکنش های هیجانی آنها به این خطرات متفاوت باشد».

یکی از فرض های اساسی تئوری مارکوویتز (1952)، میانگین واریانس (MV) این است که خطر نامطلوب است و به همین دلیل مردم ریسک گریز اند و این برای یک سطح معینی از افراد در معرض خطر که حداکثر بازده را می خواهند بدست آورند و برای آن بازده بدست آمده، مردم می خواهند خطرات را به حداقل برسانند. از این رو، این تئوری بر این دیدگاه استوار است که تمایل ریسک گریزی فرد انتخاب نحوه سرمایه گذاری اش را هدایت می کند. این وارد است در اینجا که توجه داشته باشید که در مطالعات قبلی هر دو سیستم پاداش (لذت جویی) و اجتناب از درد یا زیان (سیستم مراقبت) به طور مستقل تصمیم گیری فرد را مورد هدایت قرار نمی دهند. این منجر به این فرض می شود که مردم بطور طبیعی از ماهیت خطر به طور پیش فرض گریزانند، زیرا می خواهند از درد فاصله بگیرند، بدون توجه به اینکه سیستم پاداش محرک بزرگتری از سیستم مراقبت و حتی مستقل از سیستم مراقبت است، در نتیجه افزایش این احتمال که مردم می توانند هر دو گرایش در آنها حضور داشته باشد. بنابراین، تصمیم گیری تحت روش MV بر اساس ارزیابی شناختی جامع گزینه های سرمایه گذاری مختلف گرفته شده است و به این ترتیب تصمیم منطقی تلقی می شود (مارکوویتز، 1952).

همانگونه که تئوری مدرن پرتفوی MPT بیان می کند مردم تمایل دارند از طریق انتخاب دقیق گزینه های سرمایه گذاری های مختلف بازده را به حداکثر برسانند و ریسک را به حداقل. در اینجا نقش قشر جلوی مغز (کورتکس پریفرونتال) (قسمتی از مغز است با خاستگاه جدید به نام بخش «اجرایی»)، مهم تر در نظر گرفته شده است به این دلیل که به ورودی کل مغز در شکل گیری هدف (به عنوان مثال پول درآوردن)، برنامه ریزی و تجزیه و تحلیل سود هزینه می پردازد. روش MV نقش احتمالی هیجانات در تصمیم گیری مالی را رد می کند.

مطلب مشابه :  توزیع لینوکس

فرضیه خطر و احساسات که توسط لئوونستین و همکاران[16] (2001) توسعه یافته اظهار داشته اند که، «هر جنبه ای از فرایند تصمیم گیری تحت تاثیر هیجانات تصمیم گیرنده قرار می گیرد» (لوسی و داولینگ[17]، 2005، ص 213 ). بنابراین، تصمیم گیری مخاطره آمیز به روش های مختلف تحت تاثیر احساسات قرار می گیرد. اظهار نظر در مورد مدل نظری القاء فورگاس[18] (1995) و لوسی و داولینگ (2005) توضیح می دهد که «احساسات بر تصمیم گیری اثر می گذارد بسته به اینکه تصمیم چقدر مخاطره آمیز، نامشخص و انتزاعی باشد» (ص 215). از این رو، هر چه یک تصمیم پیچیده تر باشد، همانند گزینه های سرمایه گذاری، تأثیر احساسات و هیجانات در تصمیم گیری بیشتر است ( لوسی و داولینگ، 2005 ). با توجه به تسنگ (2006، ص 10):

از آنجایی که احساسات و عواطف به روانشناسی، فیزیولوژی و اعصاب مرتبط هستند، آنها به عقلانیت، عقلانیت محدود، مالی رفتاری، و مالی عصبی/پزشکی مرتبط هستند. در عمل، احساسات تاثیر عمیقی بر روند تصمیم گیری دارند.

داماسیو [19](1994) اظهار داشته است که زمانی که سیستم مراقبت مغز آسیب می بیند، مردم ترس در ارتباط با ریسک مالی را تجربه نمی کنند و اینگونه تفسیر می شود که آنها احتمالاً می دانند که ریسک بزرگی را مرتکب می شوند، در حالیکه آنها قادر نیستند احساسات خود را با عواقب مورد انتظار مرتبط سازند ( پترسون، 2007b). از این رو، نقش احساسات از اهمیت برخوردار است و این واقعیت که هر دو سیستم های انگیزشی می توانند تصمیمات سرمایه گذاری مالی را تحت تاثیر قرار دهند، در مطالعات قبلی بدانها توجه نشده است. بنابراین، فرایند تصمیم گیری نه تنها ارزیابی شناختی بلکه ارزیابی احساسی را که توسط نیروهای انگیزشی بدست می آید را تلفیق می کند:

این احساسات ارزیابی های شناختی را تحت تأثیر قرار می دهد و می تواند از فرم تحقیق مشاهده شود که نشان می دهد افراد با خلق و خوی مثبت به قضاوت خوش بینانه تمایل دارند، در حالی که مردم با خلق منفی به قضاوت بدبینانه تمایل دارند ( لوسی و داولینگ، 2005، ص 214 ).

این ایده که احساسات ارزیابی شناختی را تحت تأثیر قرار می دهد همچنین توسط محققان در حوزه روانشناسی و تصمیم گیری به خوبی مورد بررسی قرار گرفته است، با این حال در درک مکانیسم اینکه چگونه احساسات باید انتخاب را تحت تأثیر قرار دهند هنوز کمبود وجود دارد ( کوهن، 2005؛ کوهنن و کونستون، 2005؛ لوسی و دولینگ ، 2005 ). این افزایش نیاز به یک مدل را نشان می دهد که می تواند بطور عمیق تر رفتار انسان را درک کند که به رشته ای به نام اقتصاد عصبی منجر می شود و شاخه آن به نام مالی عصبی است.

[1] Markowitz,

[2] Cohen

[3] Simon

[4] Kahneman and Tversky

[5] Sapra and Zak

[6] Lovric et al

[7] Haselton et al

[8] Merkle

[9] Zajonc,

[10] Lo and Repin

[11] Lucey and Dowling

[12] Montier

[13] Peterson,

[14] Knutson and Bossaerts

[15] Tseng

[16] Loewenstein et al

[17] Lucey and Dowling

[18] Forgas

[19] Damasio

92