پایان نامه ها

پایان نامه ارشد رایگان درمورد هوش فرهنگی، مؤلفه انگیزشی، تعامل اجتماعی، عامل اجتماعی

ظرفیت فرد برای تفکر، استدلال و حل مسئله به طور مولد و سازنده سالیان سال هوش عاطفی به عنوان معیار سنجش هوش کلی فرد مطرح بود تا اینکه گاردنر در سال 1983، در کتاب نظریه هوش چندگانه هشت نوع هوش را توصیف کرد که در داخل مفهوم کلی هوش قرار میگیرند. انواع هوش از نظر گاردنر عبارتند از: هوش منطقی – ریاضی، هوش زبانی، هوش قضایی، هوش بدنی – حرکتی، هوش موسیقی (هنری)،‌ هوش درون فردی، هوش میان فردی، هوش طبیعت گرا (قلی پور، 1386 :44).
در سالهای اخیر در راستای توجه به هوش چندگانه،‌ هوش عاطفی در مدیریت مورد تأکید قرار گرفته است (قلی پور، 1386 :43)، دانیل گلمن (1998) مفهوم هوش هیجانی را به عنوان توانایی کنترل احساسات خود و دیگران، تمایز بین آنها و استفاده از این اطلاعات برای هدایت تفکرات و اعمال اشخاص ارایه نمود. گلمن در مورد تأثیر ضریب هوش معتقد است که بهره هوشی تعیین کننده پیشرفتهای علمی و موفقیتهای حرفهای است ولی سهم آن در موفقیت تنها حدود 20 درصد است. تلاش برای شناسایی سایر عوامل مؤثر بر موفقیت حرفهای موجب ورود واژههای هوش عاطفی (هیجانی) به ادبیات مدیریت شد. هر چند هنوز کسی به طور دقیق نمیتواند بگوید سهم هوش عاطفی در پیشرفت افراد چقدر است. اهمیت هوش عاطفی همزمان با بالا رفتن مدیران در سلسله مراتب سازمانی افزایش مییابد. چرا که اهمیت ارتباطات سازمانی زیاد میشود.
هوش عاطفی67 بر خلاف هوش ریاضی – منطقی،‌ قابل یادگیری است. اگر انسانها درباره احساسات و تجارب خود با هم بحث و گفتگو کنند،‌ این امر به نوعی موجب یادگیری عاطفی آنها خواهد شد.
البته یادگیری درباره عواطف بدین گونه نیست که چند تمرین خاص را انجام داد و نتیجه یادگیری را بلافاصله مشاهده کرد، بلکه نتیجه این نوع یادگیری در تعامل با افراد و در فعالیتهای گروهی نمایان خواهد شد. هوش فرهنگی در راستای هوش عاطفی و اجتماعی است. هوش عاطفی فرض میکند که افراد با فرهنگ خود آشنا هستند، بنابراین برای تعامل یا دیگران از روشهای فرهنگی خود استفاده میکنند؛ هوش فرهنگی جایی خودش را نشان میدهد که هوش عاطفی ناتوان است یعنی در جایی که با افرادی در محیطهای ناآشنا سر وکار داریم‌ (ارلی و موساکوفسکی،2004 : 6).
«هوش فرهنگی» توانایی بروز عکس العمل مؤثر در برابر اهالی فرهنگهای بیگانه است که مانند هوش اجتماعی و هیجانی از سطوح مختلف برخوردار است. هوش فرهنگی این امکان را به افراد میدهد تا از طریق دانش و دقت عمل، تفاوتهای فرهنگی را دریابند و در برخورد با دیگر فرهنگها رفتار درستی در پیش گیرند. مدیری که از هوش فرهنگی بالایی برخوردار است با کمک تجربههای خویش، رفتاری را بروز میدهد که دقیقا مناسب با شرایط موجود باشد. یکی از صاحبنظران این حوزه این توانایی را ماتریس ذهنی مدیران نامیده است. به عبارتی هوش فرهنگی به افراد کمک میکند تا در زمینههایی چون: برقراری ارتباطات، اجرای مذاکرات، مدیریت مسیر مشاغل بین المللی و نحوهی رهبری و انگیزش اهالی دیگر فرهنگها اثر بخشتر عمل کنند. تا به امروز نیاز چندانی به مهارتهای میان فرهنگی و یا هوش فرهنگی احساس نمیشده است. اما اکنون هوش فرهنگی نه تنها مدیران‌در درک بهتر مردم جهان، بلکه مربی همه افراد در زندگی و کسب و کار در دنیایی است که دیگر مرزهای مشخص و تعیین شدهای ندارد.
در بررسی هوش هیجانی باید به مفهوم موازی آن با عنوان سواد فرهنگی که توسط روزن مطرح شده است توجه نمود. روبرت روزن در کتاب خود‌با عنوان «سواد جهانی: درسهایی در مورد مدیران تجاری و فرهنگهای ملی» اظهار داشت که سواد جهانی ویژگیهای لازم برای مدیریت عالی در سطح دنیا است. هر چه دنیا از لحاظ اقتصادی منسجمتر میشود تمایزات فرهنگی بیشتر خودنمایی میکنند. سواد فرهنگی (توانایی ارزش گذاری و استفاده از تمایزات فرهنگی) کلید سواد جهانی است. قابلیت‌هوش فرهنگی راهی نظام یافته و مجموعهای از فنون است که به مدیران کمک میکند تا در مواجهه با هر فرهنگی به طور مؤثر فعالیت کنند. این مهارت به مدیران کمک میکندتا حساسیت های فرهنگی خود را افزایش دهند. حساسیت فرهنگی به نگاه ژرف مدیر و ارزیابی و تفسیر و درک تفاوتهای فرهنگی دلالت دارد. این عبارت به معنی درک تفاوتهای فرهنگی است نه قضاوت‌درباره خوب یا بد بودن آنها به عبارت بهتر مدیر جهانی بایستی تفاوتها را درک کندو آمادگی پذیرش تفاوتها را داشته باشد(ارلی و موساکوفسکی،2004 : 8).
پس هوش فرهنگی دامنه جدیدی از هوش است که ارتباط بسیار زیادی با محیطهای کاری متنوع دارد. برخی از جنبههای آشکار فرهنگ عبارتند از‌هنر، موسیقی، سبک رفتاری که شبیه بخشهای چالش برانگی فرهنگ،‌ پنهان است کسی که دارای هوش فرهنگی بالایی است میتواند از شباهتها به نحو صحیح استفاده نمود، و تفاوتها را در راستای موفقیتها بکار گیرد. این افراد قادرند به آسانی اختلافها را رفع نموده و نوعی سینرژی (هم افزایی) فرهنگی را به وجود آورند. این سینرژی نوعی هم افزایی برای حل مسایل، کسب دیدگاههای نوین وافزایش علاقه مندیها و متنوعات مختلف در درون فضای کاری میباشد.
هسته اصلی تشکیل دهنده هوش فرهنگی توانمندی افراد یا گروه های اجتماعی در تعامل اجتماعی سازنده با افراد یا گروههای اجتماعی با فرهنگ متفاوت است. به عنوان مثال، اگر دو شهر را در نظر بگیریم که هر دوی آنها در خصیصه متشکل بودن از ملیت های چندگانه اشتراک دارند اما در یکی بیشتر همکاری های اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی میان افراد با ملیتهای مختلف مشاهده می شود
درحالی که در دیگری بیشتر شاهد تعارض های اجتماعی، فرهنگی و یا اقتصادی هستیم می توان چنین وضعیتی را به هوش فرهنگی متفاوت ملیت های تشکیل دهنده در هر یک از دو شهرمنتسب کرد(ارلی و موساکوفسکی،2004 : 13).
مفهوم هوش فرهنگی برای نخستین بار توسط ارلی وانگ (2003) از محققین دانشکده کسب و کار لندن مطرح شد. ارلی وانگ اولین تئوری هوش فرهنگی را با انتشار کتاب «هوش فرهنگی، تعاملات فردی بین فرهنگی» در سال 2003 توسعه دادند. این دو، هوش فرهنگی را این گونه تعریف کردند:
توانایی یک فرد در راستای سازگای موفقیت آمیز با محیطهای جدید که معمولا با بافت فرهنگی خود فرد متفاوت است.
ارلی وانگ فردی را دارای هوش فرهنگی بالا میدانند که بتوانند به شیوه مؤثری در یک زمینه فرهنگی نوین و متفاوت‌ یا زمینه فرهنگی رشد یافته در آن خود را سازگار کند. بدون آنکه هویت فرهنگ خود را کنار بگذارد.
انگ و داین (2008) در مقابله خود یا عنوان «مفهوم هوش فرهنگی» تأکید میکنند که این مفهوم منعکس کننده توانمندی فردی برای عمل و مدیریت اثر بخش در مجموعههای به لحاظ فرهنگی متنوع تعریف میشود. تعریف این دو از هوش فرهنگی در پاسخ به این پرسش بوده است که در نظامی که فضای سازمانی و کاری‌آن به شدت تحت تأثیر جهانی شدن قرار گرفته است.‌این ضرورت وجودت دارد تا درک کنیم چرا برخی از افراد در موقعیتهای به لحاظ فرهنگی متنوع به گونه اثر بخشتری عمل میکنند و در پاسخ به چندین پرسشی است که آنها بحث هوش فرهنگی را مطرح میکنند.
ارلی و موساکوفسکی (2004) دو نوع عمده هوش فرهنگی را ارائه کردند:
1- هوش فرهنگی سازمانی برای سازمانها
2- هوش فرهنگی نژادی و جغرافیایی، جهت آگاهی از فرهنگ کشور
هوش فرهنگی قابلیت فردی برای درک ، تفسیر و اقدام اثر بخش در موقعیتهایی است که از تنوع فرهنگی برخوردارند
هوش فرهنگی مشتمل بر سه جزء است: 1- بعد شناختی، 2- بعد فیزیکی و 3- بعد احساسی – انگیزشی (ارلی و موساکوفسکی، 1383:144).
2-22- مؤلفههای تشکیل دهنده هوش فرهنگی:
ارلی وانگ (2003) هوش فرهنگی را شامل چهار مؤلفه به صورت زیر مطرح میکنند:
2-22-1- مؤلفه فرا شناختی68 هوش فرهنگی:
روشی است که یک فرد تجارب بین فرهنگی را از آن طریق استدلال میکند. این عنصر هوشفرهنگی، فرآیندی را مورد توجه قرار میدهد که افراد برای بدست آوردن و فهم دانش فرهنگی بکار میگیرند. یک مثال برای این مورد وقتی است که فرد مفاهیم و تصاویر ذهنی خویش را براساس یک تجربه واقعی که با انتظاراتش هماهنگ نبوده، تعدیل میکند.
2-22-2- مؤلفه شناختی69 هوش فرهنگی:
شناخت یک فرد درمورد شباهتها و تفاوتهای فرهنگها است و دانش عمومی در مورد فرهنگها (برای مثال اطلاعاتی در مورد اعتقادات و باورهای مذهبی و معنوی و ارزشها و باورها در مورد کار، زمان، ارتباطات خانوادگی، آداب و رسوم و زبان) را انعکاس میدهد.
2-22-3- مؤلفه انگیزشی70 هوش فرهنگی:
اطمینان و اعتماد فرد به اینکه قادر است خود را با فرهنگ جدید تطبیق دهد. مؤلفه انگیزشی هوشفرهنگی، حجم و جهت انرژی افراد برای تعامل مؤثر در فرهنگ جدید را نشان میدهد. بعد انگیزشی هوشفرهنگی شامل سطحی که در آن افراد در مورد تواناییهای خود در تعاملات میان فرهنگی اطمینان و اعتماد دارند و میزان گشودگی برای تجزیه تعامل با مردم سایر فرهنگها و میزان رضایتی که از آن تعاملات در خود مییابند،‌ میباشد. طبق نظر ارلی و انگ (2003)،‌ دو چارچوب عمومی انگیزشی وجود دارد که برای درک بعد انگیزشی بکار میرود: خودکارآمدی و خودانطباقی. باندورا خود کارآمدی را به عنوان «باور به توانایی یک فرد برای سازماندهی و اجرای مجموعه اعمالی که برای دستیابی به اهداف مشخص مورد نیاز است تعریف کرده است.
2-22-4- مؤلفه رفتاری71 هوش فرهنگی:
قابلیت فرد برای نمایش اعمال کلامی و غیر کلامی مناسب در تعامل با افرادی از فرهنگهای مختلف را نشان میدهد (ارلی و موساکوفسکی، 2004 :65). این عنصر هوش فرهنگی بر روی این تمرکز میکند که افراد در شرایطی که در فرهنگ‌ جدید قرار میگیرد چگونه عمل میکنند (اعمال آشکار فرد) و هوش فرهنگی رفتاری، به توانایی فرد برای انجام واکنش مناسب اشاره دارد (ارلی وانگ،2003 :3-4).
2-23-نظریه توماس و اینگسون در باره هوش فرهنگی:
توماس و اینکسون (2003) در اثر خود‌ با نام هوش فرهنگی مهارتهای افراد برای تجارت جهانی تعریف خود از هوش فرهنگی را با ذکر زیربناها و اجزای سازنده آن مطرح میکنند. به نظر آنان هوش فرهنگی مشتمل بر فهم و درک بنیانهای تعامل بین فرهنگی،‌توسعه دادن رویکردی خلاقانه و منعطف به تعاملهای بین فرهنگی و در نهایت ایجاد مهارتهای سازگاری و نشان دادن رفتارهایی است که میتوان آنها را در موقعیتهای بین فرهنگی یا چند فرهنگی اثر بخش دانست.
توماس و اینکسون همچنین در مورد عناصر هوش فرهنگی معتقدند، مدیرانی که از هوش فرهنگی بالایی برخوردارند، از سه عامل دانش فرهنگی، توجهات فرهنگی و مهارتهای فرهنگی برخوردارند (میرسپاسی و همکاران، 1387: 41):
1- دانش: مدیری که از هوش فرهنگی برخوردار است لزوما به دانشی در باب فرهنگ و اصول بنیادین تعاملات میان فرهنگی نیاز دارد. این بدان معنی است که او باید بداند فرهنگ چیست، چگونه تغییر میکند و چگونه بر رفتار تأثیر میگذارد.
2- دقت عمل: مدیر دارای هوش فرهنگی به تمرین و دقت عمل برای مشاهده و تغییر موقعیتهای خاص نیاز دارد. این به معنی افزایش توانایی توجه به شیوهای انعکاسی وخلاقانه به نشانهها در موقعیتهای میان فرهنگی است. دقت عمل مراحله میا
نی استه که دانش را به تجربه ماهرانه متصل میکند.‌
بیشتر اوقات ما تحت اثر نوعی سلطه فرهنگ خودی عمل میکنیم که در آن برنامه ریزی ذهنی ما بدون تفکر آگاهانه، رفتارمان را هدایت مینماید. برنامه ریزی فرهنگی ما ممکن است به واسطه ادراک، انتخابی، انتظارات کلیشهای و اسنادهای نادرست، ما را به سوی قضاوت نادرست از رفتار کسانی که از فرهنگی متفاوت هستند، سوق دهد.
ما برای خنثی کردن اثر سلطه فرهنگ خودی، به نوعی دقت عمل نیاز داریم که در برقراری ارتباط حیاتی بین دانش درباره فرهنگ و رفتار مناسب در موقعیتهای میان فرهنگی هوشیارانه فعالیت میکند(میرسپاسی و همکاران، 1387: 43).
دقت عمل به ویژه در اوایل کار، سعی و تلاش زیادی را میطلبد ولی در طول زمان میتواند به یک شیوه وجودی، طبیعی و متعارف، تبدیل شود (میرسپاسی و همکاران،1378 : 95 -64).
3- مهارتهای رفتاری: مدیر هوشمند بر اساس دانش و دقت عمل، مهارتهای رفتاری خویش را پرورش میدهد و درخلال موقعیتهای متفاوت صلاحیت مییابد. این مهارتها

مطلب مشابه :  منبع پایان نامه ارشد با موضوعبازار سهام، بازار سرمایه، رشد اقتصادی، بازارهای مالی

دیدگاهتان را بنویسید