درباره : تعاریف تفکر انتقادی

از دیدگاه بعضی از صاحب نظران تفکر انتقادی معنیش اینه که فرد نقاد باید علاوه بر اینکه ظرفیت (مهارت ها) لازم واسه جستجوی دلایل، حقایق و دلایل رو دارا باشه، انگیزه (تمایل) کافی واسه جستجوی اونا رو هم داشته باشه. همدم(۱۹۹۶) عقیده داره که فرد نقّاد نه فقط باید دلایل رو جستجو کنه و تلاش در تدوین اون داشته باشه، بلکه ایشون باید واسه انجام اون گرایش داشته باشه. سیگل(۱۹۸۸) این ایده همدم رو واسه ساده دیدن تمایلات به عنوان الهام بخش مهارت های تفکر انتقادی رو نقد می کنه، چون این نمی تونه بین متفکر نقاد و تفکر انتقادی تفاوت مناسبی قائل شه. واسه سیگل بخش تمایلات (روح نقادی) بیشتر مثل ویژگی ریشه دار و عمیق اون چیزیه که شفلر (۱۹۹۱) از اون به عنوان یه عشق حقیقی و نفرت از دروغ نام می برد. از نظر ریچاردپل (۱۹۹۴) بین مهارت ها و تمایلات فرق هست و تفکر انتقادی دارای دو شکله. این فرق شامل حس ضعیف و حس قوی  تفکر انتقادیه، حس ضعیف معنیش اینه که فردی مهارت ها رو یاد می گیرد و می تونه اونا رو نشون بده (تفسیر، ارزشیابی داده ها) به بیان دیگه دارای راه و روش مهارتی به تفکر انتقادیه، اما در حس قوی فرد مهارت ها رو در زندگی از راه ارائه فرضیه، آزمون دوباره و طرح سوال با معنی به کار می برد. از نظر پل، متفکر نقاد دارای حس قویه که انگیزه زیادی واسه روشنگری، اعتبار و عدالت داره، به بیان دیگه در حس قوی، متفکر نقاد باید یه مسأله رو به طور عینی از ابعاد جور واجور نگاه کنه. (Kargar Etal, 2013: 456)

۲-۳-۲-۵-۲- تعاریف و نظریه های بر اساس روانشناسی

روانشناسی

برخلاف نظر فیلسوفان، روانشناسان در مورد تفکر انتقادی بیشتر بر روان شناسی رشد و شناخت و هم عقاید هوشی تأکید دارن (برنسفورد، شروود و استروانت، ۱۹۸۷، هالپرن، ۱۹۹۶، استرنبرگ، ۱۹۸۷). روانشناسان رشد و شناختی بیشتر به دنبال رابطه بین تفکر انتقادی و حل مسأله و هم مهارت های تفکر سطح بالا هستن. در حالی که فیلسوفان، تفکر انتقادی و حل مسأله رو به عنوان برابر یا زیر مجموعه دیگری بررسی می کنن. از نظر هالپرن (۱۹۹۶) تفکر انتقادی، تفکریه که هدف دار و مستدله. تفکر انتقادی یه جور تفکره که در حل مسأله، تفسیر، محاسبه احتمالات و تصمیم گیری دخالت داره. با اینکه هالپرن از اصطلاح تفکر انتقادی استفاده می کنه، بیشتر نظریه پردازان شناختی بهتر می دونن که از اصطلاح مهارت های تفکر (یا مهارت های تفکر سطح بالا) به جای تفکر انتقادی استفاده کنن (لویس و اسمیت،۱۹۹۳، استرنبرگ، ۱۹۸۷). روانشناسان تأکید دارن که مهارت ها لازمه تفکر هستن و بیشتر گرایش ها (تمایلات، حساسیت ها و ارزش های لازم واسه متفکر انتقادی) و استانداردها (ملاک ارزشیابی تفکر) رو ندیده می گیرند. بر خلاف این گرایش کلی، درسالهای گذشته تأکید روانشناسان بر اهمیت گرایش فراگیران و تأکید بر مدل های تفکر انتقادی می باشه (هالپرن، ۱۹۹۸، پرکینز، جی و تیشمن، ۱۹۹۳). تحقیق های بسیاری واسه پیشرفت مدل تفکر انتقادی براساس طبقه بندی ایشون صورت گرفته.

۲-۳-۲-۵-۳- تعاریف بر اساس فلسفه
فلسفه

یکی از مشهورترین تحقیقات در مورد تفکر انتقادی به وسیله انجمن ملی فلسفی آمریکا در مورد آزمایش تفکر انتقادی صورت گرفته. در این گزارش، از تفکر انتقادی به عنوان عضوی از خونواده تفکر سطح بالا مانند حل مسأله، تصمیم گیری و تفکر خلاق یاد می شه (فاسیونه،۱۹۹۳). فاسیونه عقیده داره «تفکر انتقادی، تفکری است هدف دار، قضاوت خود تنظیمی که منتهی به تفسیر، تحلیل، ارزشیابی و برداشت به همراه تبیین مفهومی، روش شناختی و ملاک شناسی بر اساس اینجور قضاوتیه. از طرف دیگه تفکر انتقادی منبع قدرت در زندگی فردی و مدنی به حساب می رود. تفکر انتقادی هم معنی با تفکر خوب نیس. تفکر انتقادی پدیده گسترده و خود تصحیحه. آرزو متفکر انتقادی، کنجکاوی، ذهن باز، منعطف، دوراندیش در قضاوت، منصف و عادل در ارزشیابی، صداقت در سوگیری های شخصی ، تمایل به بازبینی دوباره، باخبر، دارای حسن ظن، شفافیت در روبرو شدن با مسائل، درمواجهه با مسائل پیچیده سازمان پیدا کرده، دارای دلیل در انتخاب ملاک، تأکید بر تحقیق، همت تا حصول به نتیجه. ترکیب مهارت های تفکر انتقادی با پرورش اینجور گرایش هایی مبنایی واسه عقلانیت و جامعه دموکراتیکه» (فاسیونه،۱۹۹۰،ص۱۳).

عبارات فوق در بردارنده مهارت های مربوط به تفکر انتقادی  در دو بخش «شناختی» و «عاطفی» است. مهارت های شناختی شامل، تفسیر، تحلیل، ارزشیابی، برداشت، خود تنظیمی و تبیینه. گرایش های عاطفی مانند حسن ظن و انصاف و نظایر اون هستش.

۲-۳-۳- تفکر هدف دار

استیسی عقیده داره تفکر هدف دار همون به کار گیری مقایسه ها و تشابهات کیفی و کمی واسه پیشرفت ایده های خلاق و طراحی اقدامات و فعالیت ها براساس یادگیری جدیده. از نظر ایشون این معنی با برنامه ریزی هدف دار که بر پیروی از قوانین از پیش برنامه ریزی شده تاکید داره، فرق داره. با جابجایی کانون مسئولیت تدوین روش هدف دار، وجود پیش ­بینی هم دچار تحولی عجیب شده. اینجوری که پیش بینی کمّی انگار پیش ­بینی کیفی، دگردیسی یافت. قدم اول در سبک جدید، تدوین مأموریت سازمان و شناخت و ترسیم چشم­انداز چند سال آینده ی سازمان بود. نکته ی دیگری که در سبک جدید به میان اومد، بررسی کیفی بازارهای مربوط به محصول شرکت و توانایی شرکت واسه تصرف اون بازارها بود. مدیران باید سازمان خود رو واسه برابری با شرایط بازار آماده می­ساختن. با ظهور پیش بینی کیفی، اندیشه ی عمیق و تحلیل هدف دار اهمیت خاص­ای پیدا کرده. مدیران باید تکیه بر توانایی­های تحلیل، بررسی ذهنی، فکر کردن و نوآوری، وضعیت آینده رو پیش ­بینی و واسه اون برنامه ­ریزی می­کردن. با پیچیده شدن بازار و کلا محیط خارجی سازمان­ها، مدیران دیگه نمی­تونستن به تحلیل داده های آماری اکتفا کنن و اتکای به اونا تصمیم بگیرن (Stacy, 1991: 26).

منظور از تفکر هدف دار، تفکر مفهومی در مورد سازمان (به عنوان یه کل) و مأموریت پایه ای اون هستش، اینکه راه های جدیدی واسه خلق، توضیح و گسترش اون کشف شن. بی توجهی شرکت ها نسبت به تفکر هدف دار رو می توان به وسیله چند نشونه، نشون داد: نشونه اول اینکه نه فقط تماشاگر وقوع هیچ تغییر هدف دار بزرگی در اونا نیستیم، بلکه در موارد زیاد تماشاگر این هستیم که اینجور تغییرات استراتژیکی با مانع هم مواجه شده ان. البته این مطلب بدون معنا نیس که در این شرکت ها هیچ کسی وجود نداره که به تغییرات هدف دار بزرگ فکر کنه. اما مشکل اینجاس که «سازمان» قصد اینجور تغییراتی رو نداره. یعنی، تفکر هدف دار، حتی بر خلاف میل رهبر رسمی سازمان به اون، هیچوقت به جزئی از فرهنگ مسلط سازمان تبدیل نمی شه.

به نظر مینتزبرگ تموم عواملی که سازمان رو به سمت برنامه ریزی جهت می دادن همون عواملی بودن که از بروز تفکر هدف دار در سازمان جلوگیری می کردن. وجود فاصله ی وقتی زیاد میان تصمیم و اجرای اون، بزرگی سازمان، هزینه – سرمایه ی لوازم سازمان و مهمتر از همه وابستگی موجود میان فعالیت های جور واجور سازمان توجه همه رو به سمت برنامه ریزی عملیاتی معطوف و از تغییرات بزرگ دور می کنه.

۲- از دید مینتزبرگ، تفکر هدف دار یه پروسه سنتز ذهنیه که از راه خلاقیت و شهود، نمای کامل ای از کار و کاسبی رو تو ذهن ایجاد می کنه. ایشون تفکر هدف دار رو مبنای خلق روش هدف دار های قانون شکن (کاری که روند های برنامه ریزی قادر به اون نیستن) ذکر می کنن (فیض، ۱۳۸۹: ۳۷). هنری مینتزبرگ، واسه توصیف پیچیدگی تفکر هدف دار، از کنایه «دیدن» استفاده کرده. از دید ایشون بیشتر مردم باور دارن که تفکر هدف دار همون«پیش رو رو دیدن» است. اما ما نمی تونیم پیش رو رو ببینیم، مگه اینکه توان دیدن «پشت سر» رو داشته باشیم. چون، هر چشم انداز خوبی که واسه آینده طراحی می شه، طبیعتاً ریشه در درک گذشته داره. تفکر هدف دار همون «از بالا دیدن» است. هیچ تصویر بزرگ آماده ای واسه دیدن وجود نداره و هر استراتژیستی باید خودش اون رو بسازه. تفکر هدف دار، تفکری استقراییه، بنابر این از بالا دیدن باید به وسیله «عمقی دیدن» پشتیبانی شه. حال ما می تونیم پیش رو، پشت سر، از بالا و همین طور عمیق ببینیم، اما هنوز یه متفکر هدف دار نیستیم. چون خلاقیت لازمه. متفکران هدف دار، متفاوت با بقیه می بینن. اونا فرصت های گران بهایی که از چشم بقیه پنهان رو تشخیص میدن. اینجور متفکری با نسخه های متعارفی که واسه صنعت پیچیده شده و روش هدف دار های سنتی به رقابت برخاسته و بدین روش سازمان خود رو جدا می کنن. از اونجایی که به تفکر خلاق، به عنوان تفکر موازی (جانبی) اشاره شده، بنابر این میشه این نوع دید رو، «دیدن دور و بر» خطاب کنیم. ایده های خلاق زیادی در دنیا وجود دارن. خیلی بیشتر از چیزی که بشه تصور کرددر کنار «دیدن دور و بر»، متفکر هدف دار باید دید خود رو کامل کنه. ایده های خلاق باید در شرایطی قرار بگیرن که کاربردی شده و رشد کنن. «کامل کردن دید» با «دیدن پیش رو» فرق داره. «دیدن پیش رو»، آینده مورد انتظار رو با ساختن چارچوبی که از اتفاقات گذشته حاصل شده به طور شهودی پیش بینی می کنه اما «کامل کردن دید»، آینده رو می سازه.

خلاقیت

۳- گارات، تفکر هدف دار رو به عنوان فرآیندی که به وسیله اون، مدیران با نگاه کردن از بالا به بحران ها و پروسه های روزانه مدیریتی، دیدگاه متفاوتی از سازمان و محیط متغیر اون به ، تعریف کرده.

۴- گری هامل تفکر هدف دار رو اینجور معرفی می کنه: تفکر هدف دار تدوین هنرمندانه ی روش هدف دار بر مبنای خلاقیت، کشف و فهم عوامل ارزش ساز در کسب و کاره.

۵- زابریسکی، تفکر هدف دار رو اینجور توصیف می کنه: پیش درآمدیه واسه طراحی آینده سازمان (آقازاده، ۱۳۸۳: ۱۹).

۶- از دیدگاه استامپ، متفکران هدف دار در تفسیر، موشکافی، تجزیه و استفاده اطلاعات ماهر بوده و می تونن اطلاعات برابر رو در بیشتر از یه روش، مرتب کنن و در نتیجه گزینه های بیشتری رو واسه اقدام، در پروسه رسیدن به اهداف تعیین شده، ایجاد می کنن.

۷- بن عنوان می کنه که واسه قرار گرفتن تفکر هدف دار، سه ویژگی باید وجود داشته باشه: ۱- درک کاملی از سازمان و محیطش در کنار اون، تشخیص پیوند و پیچیدگی خرده سیستم های سازمان. ۲- خلاقیت واسه ارائه ایده های جدید، با استفاده دوباره ایده های قبلی با روشی متفاوت. ۳- چشم اندازی واسه آینده سازمان.

۸- به نظر کافمن، تفکر هدف دار، روشیه با وجود فکری که کارکنان در سازمان، واسه تشخیص چشم انداز و ساختن آینده واسه خود و همکاران، بکار می گیرند. اون چیزی بیشتر از پاسخگویی به مشکلات روزانه س. تفکر هدف دار بر ایجاد آینده ای بهتر از راه آینده سازی و هم اینکه روی افزایش ارزش های هدف در جامعه از راه رسیدن به یافته های بسیار به درد بخور، تمرکز داره.

۹- انسف و مک دانل مانند ایچی اومای، تفکر هدف دار رو نوع جداگونه ای از فکر کردن در نظر گرفته و ویژگی های اون رو در مقایسه با تفکر خلاق، اینجور مطرح می کنن: هر دو آینده گرا هستن. متفکر هدف دار، گذشته رو به صورت نقد کننده بررسی کرده و استادانه روندهای نامشخص محیطی که آینده رو نسبت به گذشته از این رو به اون رو می کنن درک می کنه. متفکر خلاق از روندهای تاریخی، ترکیب ها و افکار جدیدی خلق می کنه. مدیر هدف دار به شکل تفکر بقیه بها داده و باور می کنه که اونا می تونن خدمت مهمی واسه سازمان بکنن، ولی مدیر خلاق نمی تونه تشریفات وحدت بخشیدن به چندگانگی رو تحمل کنه. مدیر هدف دار مهارت داره تا متغیرهای کمی رو که از عوامل اصلی موفقیت هستن، شناسایی کنه. در مقابل، مدیر خلاق، عوامل و متغیرهای جدید موفقیت رو اختراع می کنه.